ایلیا خانایلیا خان، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 16 روز سن داره

ایلیا ناز مامان و بابا

پایان 18 ماهگی

پسر ناز و عشق مامان و باباش دیگه حسابی مرد شده و قراره پایان 18 ماهگیش رو جشن بگیریم.  بالاخره بعد از کلی تمرین بهم گفتی ماما اخ که اون لحظه چقدر شیرین بود که داشتم ظرف میشستم که اومدی لباسمو گرفتی و گفتی ماما منم سریع پریدم بغلت کردمو گفتم جان ماما. این همه ذوق من به خاطر اینه که شما هنوز صحبت نمیکنی فقط یه وقتایی میگی عمّ (عمه) و یا حمّ (حمام) . با اینکه خیلی باهات صحبت میکنیم اما دایره لغاتت هنوز محدوده. صبح 20بهمن رفتیم خانه بهداشت . قدو وزنت عالی بود و الحمدالله نمودار رشدت رو به بالا وزن: 12.6 و قدت هم 87 سانتی متر . الهی من قربون قد بالات بشم. وقتی میخواستن بهت واکسن بزنن بهم گفتن که دست و پاهات رو بگیرم که بت...
23 بهمن 1393

عشق آب بازی

الان ها که هوا سرد شده و نمیتونی بری و توی حیاط آب بازی کنی بالا خره باید یه جایگزین براش پیدا کنی و به یه طریقی شیطنت و دلبری کنی . یه صندلی برات گرفته بودم تا بگذارمت روش و دست و صورتت رو بشورم اما یه بار در کمال ناباوری دیدم تا حضرت آقا رفتن صندلی رو آوردن و گذاشتن کنار روشویی و بعد اشاره میکنن که منو بگذار روش تا دستامو بشورم. خب منم گذاشتم روی صندلی اما بعد متوجه شدم هدفت شستن دست نیست که ، هدفت شیرینت آب بازیه. دیگه خسته هم نمیشدی بیای پایین حدود نیم ساعت همونجا مشغول آب بازی بودی. راستی برات بگم که این روزها دیگه از حمام کردن هم نمیترسی و هر وقت بابا حولشو برمیداره بره حموم شما هم میگی حمّ حمّ...
23 بهمن 1393

زیارت

5 بهمن ماه بود که به همراه آنا جون اینا و خانواده دو تا از دایی های بابا امید باهم رفتیم زیارت حضرت بی بی حکیمه خاتون(س)، حضرت بی بی حکیمه در 100کیلومتری گچساران قرار داره و از فرزندان امام موسی کاظم (ع) و خواهر گرامی امام رضا و حضرت شاهچراغ (ع) هستند. البته تو این سفر یه روزه بابا امید همراهمون نبود چون رفته بود یاسوج کلاس داشت ، همینطور پدر بزرگ اینا اونم به خاطر اینکه مادر بزرگ چشمش رو عمل کرده بود و نمیتونست بیاد. اینطور شد که همگی با مینی بوسی که آقا جاسم کرایه کرده بود با هم رفتیم زیارت... شما تو این سفر پسر فوق العاده ای بودی و اصلا اذیت نکردی . با اینکه صبح زود بیدار شده بودی ولی توی مسیر رفت خیلی خوش اخلاق و دوست داشتنی بود ول...
18 بهمن 1393

مشارکت در کارهای خونه

پسر ناز و جیگیلی مامان، اصلا دوست نداری با اسباب بازیهات بازی کنی. در واقع هر کدوم رو فقط برای چند دقیقه دست میگیری و بیشتر دوست داری با وسایل خونه بازی کنی. به انواع جارو که علاقه خاصی داری. جارو برقی، شارژی، نپتون... تو خونه خودمون بیشتر با جارو برقی سرگرمی ولی وقتی میریم خونه پدر بزرگ تا یه چیزی میافته رو زمین سریع میدوی میری نپتون رو میاری و جارو میکنی و وقتی میبینی فایده نداره بدو بدو میری و جارو شارژی رو از تو اتاق میاری و کارت رو شروع میکنی هر وقت هم میبینی که من میخوام لباسها رو بندازم توی لباسشویی میای و توی این کار به من کمک میکنی. یا یه وقتایی هم که لباس یا عروسکی افتاده باشه روی زمین سریع اونو برمیداری و میبری میندازی ت...
13 بهمن 1393

خوش گذرونی

پسر عزیز مامان و باباش عاشق بازی کردن توی حیاطه. هروقت که فرصتی پیدا میکنی برای رفتن توی حیاط دیگه داخل بیا که نیستی. ...
13 بهمن 1393

مهارتهای پسرکم

پسر گل و نازم سلااااااااااااااام  ببخشید مامان جان یه مدت خیلی سرم شلوغ بود و نتونستم لحظات و شیرین کاریهای جدیدت رو ثبت کنم. اما سعی میکنم زود به زود برات مطلب بگذارم چون اونجوری نوشتن مطالب طولانی برای خودمم سخت میشه. چون حتما باید شما خواب باشی تا من بتونم بیام پای کامپیوتر والا موقع بیداری که به ما نوبت نمیدی جیگر من. این روزها دیگه حسابی واسه خودت مردی شدی و کلی هم ناز و ادا داری واسه خودت  الهی من قربون اون کارهای شیرین و بامزت بشم عزیزکم  هرکاری که ما انجام میدیم شما هم همون کارها رو تکرار میکنی. از مسواک و شونه زدن گرفته تا لباس شستن و آشپزی و ... دیگه همه اعضای بدنت رو میشناسی و همه رو نشون میدی. وقتی میگم ایلیا...
13 بهمن 1393

دخمل نازم!!

پسر گلم اینجا تل زده به موهاش و شده دخمل ناز مامان اینجا محو تماشای پیام بازرگانی هم هستی(آخه عاشق پیامهای بازرگانی هستی. هر جای خونه که باشی باشنیدن پیامهای بازرگانی مثل فرفره خودت رو میرسونی) ...
2 بهمن 1393

آب بازی

یه بار با هم رفتیم نوی حیاط لباس پهن کنیم که شما رفتی سراغ آب بازی (با اینکه به آب بازی علاقه داری ولی نمیدونم چرا از حموم کردن خوشت نمیاد و با کلی ناراحتی و گریه به زور به کمک بابا امید حمومت میدیم) وقتی هم بهت گفتم آقا ایلیا آب بازی کافیه بریم تو خونه و آب رو بستم شروع کردی به گریه کردن... اصرار برای نبستن آب قربووووووونت برم. گریه هاتم قشنگه عزیز دلم تازه بعدش رفتی جاروی ماشین شویی بابا رو هم آوردی ...
1 بهمن 1393

شب یلدا

امسال شب یلدا خونمون حسابی شلوغ بود.پدر بزرگ اینا، آناجون و عمه ها، عمو، یاشگین جون و خانواده شون و همینطور خانواده دایی یاشگین. من به عنوان میزبان  سعی کردم به همه خوش بگذره. کلی تنقلات گرفته بودیم تا دور همی خوبی داشته باشیم. شب هم که آنا جون اومد یا قابلمه بزرگ باقالی درست کرده بود و آورد . با اینکه هر کدوم خیلی خوردیم ولی بازهم یه عالمه اضافه اومد. پسر گل و جیگر مامان و باباش هم با آقا ماهان و امین کلی بازی و شیطونی کردین. اما یه کوچولو هم دعواتون شد. آخه ماهان کوچولو گوشیه مامانش رو دستش گرفته بود و باهاش بازی میکرد که شما فکر کردی گوشیه منه و سر این یه کم گریه کردی. البته این اقتضای سنته مامان نازم.چون نسبت به هر چیزی که م...
1 بهمن 1393
1